تبليغاتX
فروغ خیال

فروغ خیال


ارسال شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 19:40

با قلم می گویم:

       -ای همزاد، ای همراه،

                      ای هم سرنوشت

هر دومان حیران بازی‌های دوران‌های زشت.

شعرهایم را نوشتی

                دست‌خوش؛

اشک‌هایم را کجا خواهی نوشت؟


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 19:37

آرزویم این است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی....

عاشق آنكه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد!


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:59

خب فعلا" تا بعدا"

 

به امید دیدار


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:56


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:53

مثل گذشته ها که پاییز بهانه ی آمدن و باز خواستنم بود برای پاییز نیامده ام!

رازی را فهمیده ام آخر...

 بین خودمان باشد نشنوند آنهایی که هنوز دل به پاییز رنگ رنگ عاشقا نه ها  بسته اند

میدانی چه شد...( یاس پیر سر کوچه برگهایش را به تاراج گذاشت که پاییز متولد شد )

باور کن...

فریبی ساده بیش نبود اینکه استوارترین پاییز به تمنای سبز بهار آمده است...!

آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم ...!؟
آمده ام که بمانم ...!

شاید که مسافری باز گشته باشد ..!

شاید که آئینه دل هنوز ترک بر نداشته باشد ...!

شاید که این بار انعکاس فریاد تو باشم ... سوار بر باد...!

هر چند که خوب می دانم نه بر سر دو راهی نه بر سر راه نه بر سر هیچ دری هیچ کس منتظرم نیست...

اما من باز آمده ام  نه به وسوسه ی پاییز...


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:51

از شهر های خاطره می آيی
از باغ های عشق
                      زيبايی نگاه تو          
ديريست
             بر ياس ها
باران روشنايی مهتاب است
بانوی مهربان
                          بانوی سال های پريشان            
تشویش بیکرانه رنج کدام عشق
                      در التهاب قلب تو مانده ست؟
ای خوب!
                با ما سخن بگوی!
اين کيست
              شعر شکوفه های جوان را
                     با جان بی قرار تو خوانده است؟
                             جانی که در قلمرو پائيز است
هربار
                  پر بارتر ز پيش گل آورده ست.
بانوی خاطره!
             بانوی سال های شب درد!
آواز پر نوازش کدامين
               در عطر خوابگونه گيسويت
                                                  خانه کرد
که اينگونه در صداقت آينه
                          گلخنده بلند رهايی
                                 از صبح چشم های تو جاريست؟
با رنج، زيستن
             با ياس ها زمانه زيبا را
                         چون رود، عاشقانه سرودن
       اين، اين در سرشت توست
                            وينگونه بی بهار، شکفتن
                                                  در سرنوشت توست

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:50


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:47

ای تو بی تکرارتر از حادثه
بیش از اینها انتظار دیگه بسه
به من از فرسنگها دوری تو
گرمی حرم نفسهات می رسه
انتظار عزیز من دیگه بسه
بسه بسه انتظار
بسه بسه بسه انتظار
بسه بسه انتظار
اره بسه بسه دیگه انتظار
لحظه لحظه های خاطرات من
با تو بود ای چشمه حیات من
گر چه ما افتاده ایم از هم جدا
هر زمان یاد توام ای اشنا
دل من خیلی برات دلواپسه
انتظار عزیز من دیگه بسه
بسه بسه انتظار
بسه بسه بسه انتظار
بسه بسه انتظار
اره بسه بسه دیگه انتظار
بندگیمو با خدا هر روز تازه می کنم
درد دلو با اونکه محرم رازه می کنم
عاشق تو موندن رو کسب اجازه می کنم
بندگیمو با خدا هر روز تازه می کنم
درد دلو با اونکه محرم رازه می کنم
عاشق تو موندن رو کسب اجازه می کنم
عشق تو خیلی برام مقدسه
انتظار عزیز من دیگه بسه
بسه بسه انتظار
بسه بسه بسه انتظار
بسه بسه انتظار
اره بسه بسه دیگه انتظار
بندگیمو با خدا هر روز تازه می کنم
درد دلو با اونکه محرم رازه می کنم
عاشق تو موندن رو کسب اجازه می کنم
عشق تو خیلی برام مقدسه
انتظار عزیز من دیگه بسه
بسه بسه انتظار
بسه بسه بسه انتظار
بسه بسه انتظار
اره بسه بسه دیگه انتظار

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:45

وقتی خسته ای منو نگاه کن

با چشمات با نفسام بازی کن

فکر روزی باش تویه خونه

کنار آتیش یکی از احساست بخونه

بگه فردا مال تو با اونه

اگه دستات با دستاش بشه هم خونه

یه روزی میرسه که با من باشی

نه شبی و نه ابری بخوات که جداشی

یاد من باش که همیشه امیدم به تو بوده

فکر با تو بودن بی تابی از نگاهم برده

تنها آرزوم اینه که تو رو به آرامش برسونم

حتی یه روزم نشه قلبتو بسوزنم

میدونم یه خرده سخته یا شایدم دروغ باشه

اگه حتی با اون ممکنه لبخندت واسم نفس باشه


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:44

من تو رو دوست دارم اندازه دنیا
نمیتونم که بمونم بی تو اینجا
شبا وقتی میمونم خسته و تنها
تا بیای میشمرم ثانیه ها را
تو همونی . سهم من از عاشقی و آشنایی
اگه دوری اگه نزدیک . با دل من همصدایی
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا
من میخوام پنجره ها رو به خورشید وا بشه
شب دلتنگی از این خونه بره . تو بمونی
من میخوام روزای بد . روز آفتابی بشه
شب خاکستری . مهتابی بشه . تو بمونی
تو بمونی . تو که دستات داره بوی مهربونی
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا
من میخوام پنجره ها رو به خورشید وا بشه
شب دلتنگی از این خونه بره . تو بمونی
من میخوام روزای بد . روز آفتابی بشه
شب خاکستری . مهتابی بشه . تو بمونی
تو بمونی . تو که دستات داره بوی مهربونی
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 12:42

سلام

باز در هاله ای از ناامیدی تو را گم کرده ام .
دست التماس به سوی آسمان همیشه آبی نگاهت بلند می کنم وبا خواهش قلبم ، لحظه لحظه نامت را فریاد میکنم .تو را می یابم اما ناگهان در حمله های بی امان روز مرگی تسخیر پوچی ها وپوچی ها می بینمت .
اسیر تلخ کامی ها ،زندانی ماده ،مغلوب سرنوشت ،من من من من من من من !!!!!!
پوچ وبی تحرک .سنگین از داغ بی کسی ،معلق در هوای تنهایی ‍‍.چرا؟چرا؟چرا؟؟؟؟؟
نردبان خیالم را قرض گرفته ام وپله پله از آسمان هستی خویش بالا می روم .
چشمانم را می بندم تا حماقت های خود را به دست فراموشی بسپارم .دستانم را باز می کنم وهستی خویش را تنگ در آغوش می گیرم . فریاد می زنم .اما هیچ کس فریاد مرا پاسخی نمی دهد .!
آه ای خدای من .ای خدای من وفقط من وفقط من !
.پنجره ی سرنوشتم را باز کرده ام نسیم خیال تو دست می شود گرم در دستانم .چشم می شود خیره در چشمانم .خون می شود بی امان در رگ هایم .
بیا باز بیا در من قدم بگذار . مست مست .آزاد آزاد ،‌ای معنای مستی و آزادی .
آسمان شب من آبستن هزاران ستاره است اگر که تو ماهش شوی .
چشمانم سرشار از بغض گریه است اگر که تو یارش شوی .
قلب من منزلگاه تپش های بی پایان است اگر که تو خون در گ هایش شوی .
واین " من " پر از الهام وامید وآرزو است اگر که تو خدایش شوی .

مرسي خواهر گلم

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 22:18

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌

همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند

نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.






زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه.

عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ...

زندگی، ‌عشق و زیبایی،

‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.

جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند
گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند،‌
و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.
با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 6:49

کافه رنسانس
قسمت اول


... حالا مدتها از روزی که من و او با هم آشنا شده‌ايم می‌گذرد. همه قضايا هم در همان کافه اتفاق افتاد. او را می‌ديدم که‌ پشت ميزی کنار پنجره نشسته و پوشه‌اش را کنار دستش گذاشته و همان‌طور‌که با پيک تکيلا يا بطری آبجو بازی می‌کند به عبور و مرور مردم در خيابان چشم دوخته و گاهی هم چند خطی می‌نويسد و من، تشنه اين‌که بدانم به چی فکر می‌کند يا چی می‌نويسد. اين کنجکاوی از کجا سرچشمه می‌گرفت؟ انگار اگر می‌توانستم به او نزديک شوم می‌توانستم به سرنوشت خودم پی‌ ببرم. از طرف ديگر، کم کم يک جور مهر و کينه توأمان نسبت به او در من به وجود آمده بود. هم انگار آشنايم بود و دوستش داشتم و هم بی‌رحمانه دلم می‌خواست آزارش دهم و آرامشش را به هم بريزم. حالا ديگر مدتها از آن دوران می‌گذرد. حال من هنوز کاملأ خوب نشده. شايد تا مدتها بعد هم نشود. ولی ديگر آرام شده‌ام. حمله‌های عصبی ديگر به سراغم نمی‌آيد. با اين همه هنوز ضعيفم. هنوز خوب نشده‌ام.
شبها چراغ را که خاموش می‌کنم، تا‌چند ثانيه چيزی نمی‌بينم. ولی بعد که چشمم‌ به تاريکی عادت می‌کند راهم را به طرف تخت پيدا می‌کنم. چشمهايم را که می‌بندم، يک دفعه در سرم چيزی تکان می‌خورد. انگار همه خوابها و قصه‌‌های عالم يک دفعه به مغزم هجوم می‌آورند و در کاسه سرم می‌چرخند. روتختی را پس می‌زنم، چراغ روميزی را روشن می‌کنم و سراسيمه قلم و دفتری برمی‌دارم. اما تا قلم را روی کاغذ بگذارم همه‌شان گريخته‌اند. مثل خوابی که با تمام جزئياتش به سراغت آمده‌ باشد و چشمت را که باز کنی، ناگهان گم شود. می‌دانی که بوده، اما می‌رود. بعد دوباره به زير روتختی می‌خزم. به طرف ديگر تخت نيم نگاهی می‌اندازم‌ـ می‌دانم که خالی است‌، ولی نگاه می‌کنم‌ـ روتختی را تا زير گردنم بالا می‌کشم و نگاهم را به سقف می‌دوزم‌ـ اين‌جور وقتها نمی‌توانم سنگينی لحاف را تحمل کنم‌ـ روتختی را‌ هم برای اين رويم می‌کشم که احساس لختی نکنم‌ـ
سالها گذشته از وقتی که تنها شده‌ام‌ـ ولی هنوز يک طرف تخت می‌خوابم‌ـ اين گوشه تخت مال من است‌ـ طرف ديگرش خالی است‌ـ هيچ ‌وقت وسط تخت نمی‌خوابم‌ـ مگر وقتی که خيلی مست‌ باشم‌ يا کسی کنارم خوابيده باشد و دوتايی وسط تخت‌ به هم چسبيده باشيم‌ـ ستاره هم اين ‌طرف تخت را دوست داشت‌ـ شب هايی که اين‌جا می‌ماند، خودش را لوس می‌کرد و زودتر از من اين ‌طرف تخت را قبضه می‌کردـ
بعد، اگر تشنگی زور بياورد يا هوس کشيدن سيگاری به کله آدم بزند می‌شود بلند شد، روی لبه تخت نشست و سيگاری آتش زد. می‌شود ليوانی آب سر کشيد و تلويزيون را روشن کرد و لحظه به لحظه، کانال به کانال از جايی به جای ديگر رفت و در هيچ جا نبود. می‌شود شلوار و ژاکتی به تن کرد و به خيابان رفت.
در خيابان سرم را پائين می‌اندازم و قدم می‌زنم. بعد کم کم سرم را بلند می‌کنم و با چشمهای باز به همه چيز نگاه می‌کنم. انگار بار اول باشد که می‌بينمشان‌ـ درختها، شمشادهای کوتاه و بلند، سطح خيابان‌، خانه‌ها، آسمان، ستاره‌ها، ماه و لکه ‌های ابر...
همانطور مبهوت می‌روم و احساس می‌کنم که ماه پائين خواهد آمد. تا سر درختها پائين خواهد آمد تا به نوک شاخه‌ای آويزان شود. بعد می‌ايستم و فکر می‌کنم که چرا خوابهايم يادم می‌روند؟ چرا چشمهايم را که باز می‌کنم همه آن صدا‌ها و اشباح ناگهان محو می‌شوند؟
چشمهايم را می‌بندم و فکر می‌کنم که اگر ماه پائين بيايد، بيايد به اين‌ طرف ابرها، اگر لکه‌های ابر به هم بپيوندند، اگر باران ببارد، باران ببارد و ماه را بشويد، آن قطره‌های نورانی که از روی ماه به خاک ببارد، همه بر‌خواهند گشت‌ـ آن‌وقت، چشم که باز کنم، همه‌ را باز کنار هم خواهم ديد. همه قصه‌های عالم را.
اين بازی هر روزه است. روزها، عمر تند‌تر می‌گذرد. تند‌تر از شبها. شايد برای اين که چيزی هست که نبايد فراموش شود. چيزی که شبها بيشتر به ياد می‌آيد. شبها، که نه آن حرکت تند زندگی هست که تو را با خود ببرد و نه نور، که مجبور باشی خودت را پنهان کنی. ستاره می‌خواست همه چيز را فراموش کند. ولی من نمی‌خواهم. برای همين می‌نويسم. می‌نويسم تا فراموش نکنم.
البته من حالا حافظه خوبی دارم. قبلأ نداشتم. ولی حالا دارم. به همين دليل هم مطمئنم که درست دو سال و يک ماه و نوزده روز قبل بود که فکر نوشتن اينها به سرم افتاد. آن هم بعد از مدتهای مديد که چيز مهمی ننوشته بودم. دليل اصلی آن تصميم هم شايد همين بود. خب، اين تکه پاره‌ها هم می‌توانست دستمايه داستانی باشد و هم واقعأ پاسخ به پرسشی که چندی بود در ذهنم می‌چرخيد. و اين قضيه، همان طور که گفتم، درست برمی‌گردد به يک‌‌سال و دو ماه و شش روز بعد از آن که بی مقدمه تصميم گرفتم برای ديدن مادرم به ترکيه بروم. خب، هوای گرفته آنکارا باشد و او که آلبوم عکسهای قديمی را هم با خودش آورده باشد و من نشسته باشم و سير تماشاشان کرده باشم و دوباره آن همه خاطره خاک گرفته يک جا جلو چشمم رقصيده باشند.
پدرم در همان سالهای اول مهاجرت مرده بود و حال مادرم هم تعريفی نداشت. به همين دليل هم پذيرفته بود که فقط تا ترکيه بيايد و من هم برای ديدنش به آنجا بروم. همانجا هم که بودم گفت که دلش نمی‌خواسته زياد از ايران دور شود و دور از وطنش بميرد. شايد هم حق داشت. او هم مدت کوتاهی پس از برگشتنش از ترکيه سکته کرد و مرد. بعد از مردنش، زن برادرم شايع کرد که دليل سکته‌اش شنيدن خبر جدايی من و زنم بوده. ولی من باور نمی‌کنم. حالش اصلأ خوب نبود و خودش هم اميدی نداشت. البته آن موقع هنوز از جدايی من و زنم بی‌خبر بود. برای تنها رفتنم هم کم پولی را بهانه کردم. اين‌که واقعأ فهميد يا نه، و آيا علت سکته‌اش همين بود يانه، برای من هنوز روشن نيست. تمايلی هم ندارم که بدانم يا مطمئن شوم. با اين همه شايعه زن برادرم کار خودش را کرد و به همين دليل هم امروز درست سه سال و نوزده روز از گرفتن آخرين نامه‌ام از ايران می‌گذرد.
اوايل زياد نامه می‌آمد. من هم جواب می‌دادم. البته نه به همه. مادرم که تقريبأ هر به دو هفته نامه‌ای می‌نوشت که اغلب هم اين طوری شروع می‌شد: " عزيزان بهتر از جانم، قربانتان گردم، امروز رفته بودم به ... "
و هر بار رفته بود به جايی و کسی يا چيزی را ديده بود يا چيزی خورده بود و همان باعث شده بود که زود نامه‌ای بنويسد و پست کند. تقريبأ هر دو‌سه ماه هم بسته‌ای می‌رسيد. مقداری کشک يا قند و لواشک، يا سبزی خشک، بسته‌ای زعفران يا زرشک يا ليمو عمانی و امثال آن‌‌ها، با چند جفت جوراب و زيرپوش و کتاب و مجله‌ای هم ضميمه آن‌ها. يکی دو سال اول از رسيدن بسته‌ها خيلی خوشحال می‌شديم. تکه پاره‌های روزنامه پيچيده به دور کتابها يا خوراکيها را با ولعی شبيه به ولع بلعيدن باز می‌کردم و گوشه و کنارش را می‌خواندم. خوشحاليم بيشتر می‌شد اگر تاريخ انتشارش هم پيدا بود. مثلأ: "‌‌سه‌‌شنبه، سوم خرداد ماه ۱۳۶۴ هجری شمسی‌". آن‌وقت در ذهن خودم زود تاريخ انتشار روزنامه را با تاريخ دريافت آن مقايسه می‌کردم و مثلأ به خود می‌‌گفتم: " سی و چهار روز پيش، در تهران کوپن روغن اعلام شده"، يا: "چهارده نفر در تصادف مينی بوس با کاميون در جاده چالوس کشته و مجروح شده‌اند." يا: " حمله لشکر کفر به سه قرارگاه رزمندگان اسلام در نواحی غرب کشور خنثی شده..." بعد به حافظه‌ام فشار می‌آوردم تا همه چيز را همان‌‌‌طور که آخرين بار ديده بودم در ذهنم مجسم کنم. نمی‌دانم چرا.
حالا ديگر مدتهاست که نه نامه‌ای می‌رسد، نه به آنچه حافظه من مجسم می‌کند می‌شود اعتماد کرد. خيلی چيزها تغيير کرده. همان پنج سال پيش هم که زن سابقم به ايران رفت و برگشت از توضيحاتش پيدا بود که خيلی چيزها تغيير کرده. چه برسد به حالا. ولی حافظه من می‌تواند چيزها را همانطور که آخرين بار آنها را ديده مجسم کند. قبلا نمی‌توانست. مدتی هم که اصلا چيزی يادم نمی‌آمد. ولی بعدش درست شد. گرچه گاهی شک می‌کنم که نکند حرفهای اين و آن يا تصاوير فيلمهای خبری يا ويدئوهای خانوادگی که گاهی از ايران می‌آورند، يا همين خبرها و عکسها که اينجا و آنجا چاپ می‌شود با حافظه اصلی قاطی شده باشد و آنچه حالا من مجسم می‌کنم، ملغمه‌ای باشد از واقعيتی کهنه و روياهای نو. راستش علت اين که کوشيدم حافظه‌ام را تقويت کنم همين ترس بود. البته من از تغيير خوشم می‌آيد. حتی تغييرات سريع و عميق. ولی اگر چيزی در جايی که به شکلی به من مربوط می‌شود تغيير کند و من آنجا نباشم يک جور نگرانی و ترس ته دلم را چنگ می‌زند. ترس از غريبه شدن با همه چيزهايی که تا همين ديروز غريبه نبوده‌اند. ديوار برلين را هم که سراسر برداشتند همين احساس به سراغم آمد. وقتی که سه سال بعدش يک هفته مرخصی گرفتم و به آلمان سفرکردم، از برلين ترسيدم. از برلينی که يکباره دو برابر شده بود و ديگر چندان آشنا نمی‌نمود. ولی برعکس، تورنتو که تغيير می‌کند، پيش چشم من تغيير می‌کند، برايم خوشايند و جذاب و حتی اعجاب‌انگيز است. هر وقت مسافری را که تورنتو را نديده به گردش شهر می‌برم، با نوعی لذت و شعف تغييرات را برايش توضيح می‌دهم و با غرور لبخند می‌زنم. البته مرکز شهر زياد تغيير نمی‌کند. يعنی می‌کند، ولی تغييرات آن ناگهانی و عجيب و غريب نيست. با اين همه هروقت که گذارم به آنطرفها می‌افتد، اول سعی می‌کنم ببينم چه چيزهايی هنوز سر جای خودشان هستند، و بعد به خاطر بياورم که چه چيزهايی بوده که حالا نيست. فکر می‌کنم که حافظه هم به همين درد می‌خورد.
بعد از آن واقعه سه سال پيش و تاريکی و شکی که پشت بندش آمد، تصميم گرفتم از حافظه‌ام درست استفاده کنم. دوسال و يازده ماه و بيست و سه روز پيش. سه شنبه عصر، ساعت هفت بعد از ظهر. تاريخ دقيقش را از روی مدارک پيدا کرده‌ام. کارم ساعت شش و نيم تمام شده بود و کمی قدم زده بودم. نمی‌دانم چرا دلم خواسته بود قدم بزنم. هوا بدک نبود. لابد با خودم فکر کرده بودم که غروب، از آن غروبهاست که می‌شود آدم خودش را به قهوه يا آبجويی دعوت کند. بعد سر چارراهی ايستاده بودم و مدتی فکر کرده بودم که قهوه بهتر است يا آبجو. من زياد آبجو نمی‌خورم. مشروب مورد علاقه‌ام نيست. شکم را بيخودی پر می‌کند. البته با تکيلا بدم نمی‌آيد آبجويی هم سر بکشم. آن روز هم سر چار‌راه ايستاده بودم و داشتم همينها را سبک و سنگين می‌کردم. نکته ديگری هم که باعث شده بود مردد بمانم اين بود که مخصوصأ در آن دوران، زياد از اين‌که تنها جايی بنشينم و با خودم خلوت کنم خوشم نمی‌آمد. اينکه می‌‌گويم "مخصوصأ در آن دوران‌"، علت دارد. تازه شش ماه و سيزده روز بود که از همسرم جدا شده بودم. در واقع، او دست دخترمان را گرفته بود و رفته بود به ونکوور پيش خواهرش. درست بعد از آن که برای چندمين بار بيکار شدم و يک ماه طول کشيد تا کار ديگری پيدا کنم. البته فکر نمی‌کنم که اين دليل شدت گرفتن اختلافاتمان بود. جفتمان کلافه بوديم. الدوز با هزار فلاکت داشت درس می‌خواند و منهم که با آن روحيه بقول او هردمبيل هر به چند ماه کار عوض می‌کردم و سر هيچ شغلی نمی‌توانستم بند شوم. الدوز که رفت دوهفته بعدش باز کاری پيدا کردم. بدک نبود. روزها کار می‌کردم و عصر و شبم مال خودم بود. تا آن ماجرا پيش آمد. خلاصه هرچه در طول دوران هشت ساله ازدواج‌مان هوس تنها ماندن و تنها بودن داشتم، آن شش ماه و سيزده روز را دلم می‌خواست با ديگران وقت بگذرانم. بعد هم که ديگر همه چيز عوض شد. حالا آنطوری نيستم. حالا همه چيز فرق می‌کند. اگر بخواهم تاريخ زندگيم را به قسمتهای مختلف تقسيم کنم، يعنی مثلا قبل از انقلاب و بعد از آن، يا قبل از مهاجرت و بعدش، قبل از کانادا و بعد و امثال آن، می‌بينم که حالا با همه آن وقتها فرق می‌کند. حالا فقط می‌خواهم تنها باشم و به ياد بياورم و بنويسم. ولی آنموقع اين طوری نبود. برای همين هم در عين حال که هوس کرده بودم خودم را به قهوه يا آبجوئی دعوت کنم، و در عين حال که داشتم فکر می‌کردم کدامش را انتخاب کنم، به اين هم فکر می‌کردم که چطور در آن تنهايی سر خودم را گرم کنم. البته من معمولا کتاب يا مجله‌ای با خودم دارم تا بيکار که می‌شوم چند برگی از آن را بخوانم. با اين همه به اينهم فکر کردم که اصلا از خيرش بگذرم و به ديدن کسی بروم. به آدمهای مختلفی هم که می‌شد به ديدنشان رفت فکر کردم. ولی خوب که سبک و سنگين کردم ديدم حوصله ندارم. حالا گاهی فکر می‌کنم که اگر آن اتفاق نيفتاده بود چکار می‌کردم. شايد بالاخره هيچ کاری نمی‌کردم و به خانه می‌رفتم و می‌نشستم جلو تلويزيون، بعد شام درست می‌کردم و می‌خوردم و احيانأ کتابی ورق می‌زدم يا فيلمی کرايه می‌کردم و بعد از تماشايش می‌خوابيدم. بعدش چی؟ نمی‌دانم بعد چی ممکن بود‌پيش بيايد. فردای آن روز لابد دوباره سرِ‌کار می‌رفتم و زندگی به صورتی که پيش از آن بود يا يکی از هزاران صورت ممکن و ناممکن پيش می‌رفت. ولی همه چيز عوض شد. يعنی درست همان لحظه‌ای که تصميم گرفتم از چار‌راه بگذرم و فارغ از همه يادها و آدم‌ها و فکرها و ترديدها به همان کافه دلنشين رنسانس بروم، مبدأ دوره‌ای شد که حالا بشود باز زندگيم را به قبل و بعد از آن تقسيم کنم. هميشه اينجوری می‌شود. يا حداقل در مورد من اينجور است. وقتی که ترديد ناگهان جای خودش را به تصميم می‌دهد، از ترس بازگشت دوباره ترديد، تصميمم را يکباره اجرا می‌کنم و اين راه را برای نگاه کردن به جنبه‌های مختلف قضيه می‌بندد. آن روز هم همين کار را کردم. يکباره تصميم گرفتم و راه افتادم. در واقع، از ترديد‌های خودم حالم به هم خورده بود. تا يادم می‌آمد، بخصوص تا قبل از جدايی و رفتن همسرم، همه چيز زندگی را شرايط به ما تحميل کرده بود. اصلا از وقتی که از ايران خارج شده بودم، و حتی قبل تر از آن، در آن سالهای آخر هم هيچ وقت نشده بود که قادر باشم يا تصميم بگيرم دقيقأ آن کاری را که فکر می‌کردم درست است انجام دهم. هميشه چيزی بود که روی زندگی، روی تصميمات يا علائق آدم سايه انداخته باشد. اوضاع بعد از انقلاب، بگير و ببند های سياسی، بسته و باز شدن دانشگاهها، يا جنگ، بعد هم اوضاع بيرون، اين شهر و آن شهر، اين کشور و آن کشور. تمامی نداشت. وقتی که در آلمان ازدواج کردم، اولين چيزی که در ذهنم نشست شيرينی نوعی ثبات بود. نوعی هويت. نوعی خانه، خاک. حتی بعد هم که فکر آمدن به کانادا به سرمان افتاد باز به همين دليل بود. تصور مهاجرت قانونی به کشوری که مال مهاجرهاست شيرينتر از آن بود که بشود از ذهنت بيرونش کنی. شايد باز هم به همين دليل بود که چند ماه بعد از جاگير شدنمان در کانادا هوس کرديم بچه‌دار شويم. ‌‌بچه، يعنی که خانه‌ای هست که بچه می‌تواند در آن‌جا به دنيا بيايد و ببالد بزرگ شود. آدم آن وقت هويت پيدا می‌کند. می‌شود بابا يا مامان کسی. تاريخ پيدا می‌کند. حتی آينده پيدا می‌کند. از بچه عکس می‌گيرد، آلبوم درست می‌کند، زندگيش را منظم می‌کند، نمی‌تواند ول بگردد. بعد بايد به فکر کار دائم و درآمد مکفی باشد. به فکر مهد کودک باشد. به فکر مدرسه باشد. به فکر اصول تربيتی باشد. رفت و آمدهايش را کنترل کند. بيمه عمر بخرد. به فکر خريد ماشين و حتی خانه بيفتد...
حالا همه چيز عوض شده. همه چيز عوض شد. همان دو سال و يازده ماه و بيست و سه روز پيش. يعنی درست در لحظه‌ای که بالاخره تصميم گرفتم از چار‌راه بگذرم و به آن کافه بروم. فکر رفتن به کافه رنسانس هم بيخودی به سرم نيامد. ناگهان دانستم وقتش رسيده که با شانتال که در آن کافه کار می‌کرد حرف بزنم و به شامی در يک رستوران ديگر، يا رقص در ديسکو يا سينما و امثال آن دعوتش کنم. شانتال دختر شيرينی بود که در آن لحظه ناگهان پی برده بودم حضورش در زندگيم همه چيز را زير و رو خواهد کرد. آن کافه پاتوقم نبود. ولی هفت هشت باری به آنجا رفته بودم و از شانتال، بفهمی نفهمی خوشم آمده بود. حالا گاهی فکر می‌کنم که اگر آن روز توانسته بودم با او قراری بگذارم زندگيم چه تغييری ممکن بود بکند. شانتال ديگر در آن کافه کار نمی‌کند. اسم آن کافه هم عوض شده. قبلأ، يعنی آن روزها، رستوران گياهخوارها بود. نه که فقط گياهخوارها به آنجا بروند. ولی غذای گوشتی نداشت. من هم از همينش خوشم می‌آمد. از اينکه متفاوت بود. کافه‌ای نبود که همينجور بيخودی از زمين روئيده باشد. کسی فکر کرده بود و تصميم گرفته بود که آن را به آن ترتيب اداره کند. محيط جالبی هم داشت. صندليها و ميزهايش هر کدام يک جور بودند. هميشه هم نوای موسيقی کلاسيک در فضايش طنين داشت. حالا هم هنوز همان ميز و صندليها و حتی تابلوها را در آن نگهداشته‌اند. ولی ديگر رستوران گياهخواری نيست. اسمش هم عوض شده.
وقتی که چند ماه بعد از آن واقعه باز تصميم گرفتم به آنجا بروم، نمی‌دانم دقيقأ چه منظوری داشتم. انجام کاری که می‌خواسته‌ای بکنی و اتفاقی آن را به تعويق انداخته، يا کنجکاوی، يا نوعی ناگزيری، نوعی بازگشت به صحنه اقدامی ناتمام، يا هرچيز ديگری. ولی مگر همه زندگی من صحنه اقدامهای ناتمام نبود؟ نمی‌دانم. چه کسی می‌تواند وقتی که بی برنامه دست به کاری می‌زند کاملأ مطمئن باشد که چه نتيجه‌ای می‌خواهد از آن کار بگيرد؟ درست در همان لحظه ورودم به کافه هم پی‌‌بردم که همه چيز عوض شده است. چشمم به اولين ميز که افتاد و در بشقابها تکه‌های گوشت را در غذا ديدم فهميدم که ديرکرده‌ام. اول فکر کردم اشتباه آمده‌ام. ولی چنين اشتباهی بعيد بود. لحظه‌ای مکث کردم و بعد از در کافه بيرون رفتم و به تابلو بالای در چشم دوختم. اسمش عوض شده بود. دوباره با ترديد به داخل کافه برگشتم و کنار بار رفتم و روی چارپايه‌ای نشستم. مسئول بار دختر جوانی بود با صورت ظريف و کودکانه. آبجوئی سفارش دادم و بعد آرام پرسيدم که چه اتفاقی برای آن رستوران و کارکنانش افتاده. شانتال را نمی‌شناخت. دو‌ماه بود که در آنجا کار می‌کرد و از گذشته آن هم خبری نداشت. به همين سادگی. انگار کافه رنسانسی که من می‌شناختم ناگهان از خاک کنده شده و به آسمان رفته بود و به جای آن کافه‌ای ديگر از خاک روئيده بود.
حالا نمی‌دانم که بيشتر سرنوشت آن کافه برايم مهم بود و فضايی که داشتم به آن عادت می‌کردم يا شانتال و رابطه‌ای که ممکن بود بين ما ايجاد شود. مثل همين که نمی‌دانم کدام يک از چيزهايی که در زندگيم دستخوش تغيير شده برايم اهميت حياتی داشته يا دارد و چرا. يعنی نمی‌دانم چه چيزی، يا نبودنِ چه چيزی آزارم می‌دهد. اينکه آن همه چيز عوض شد، يا اينکه نتوانستم در جايی بايستم و آرام بگيرم. با آنهمه چيز که رفته و تمام شده ديگر چگونه می‌شود نشست و چيزی را، گيرم عزيزتر از آن هم نباشد، دستچين کرد و به سوگش نشست؟ با اينهمه، شايد برای همين است که نمی‌خواهم فراموش کنم. نمی‌خواهم فراموش کنم که چيزها چطور بوده‌اند. از اين گذشته، می‌خواهم بدانم که چطور می‌توانسته‌اند باشند. چه شکل ديگری. ولی تغيير چيزها دست ما نيست۰ دست من نيست. نبوده. هيچ وقت نبوده. گاهی وقتها هم فکر می‌کنم که شايد تغييرات فقط در ذهن من رخ داده‌اند. ديگر نمی‌توانم فرق بين گذشته و آينده، يا بين گذشته‌هايی که بوده‌اند يا می‌توانسته‌اند باشند را تشخيص دهم. اين شک اولين بار وقتی که بالاخره پس از ماهها به آن کافه پا گذاشتم و ديدم همان نيست که بايد باشد يا من خيال می‌کردم بوده، در دلم جا گرفت. من اصلا آدم وسواسی يا ترسو، يا بهتر بگويم مرددی نيستم. يعنی نبوده‌ام. نبودم. تا پيش از آن شک نبودم. ولی آن حادثه همه چيز را عوض کرد. گم گردم. چيزی را که خيال می‌کردم واقعيت است يا ثابت است، گم کردم. گم شدم. حالا هم برای همين می‌خواهم همه چيز را درست و کامل در خاطر نگهدارم‌. يعنی مطمئنم اگر بتوانم همه چيز را در حافظه‌ام ثبت کنم می‌توانم باورشان کنم. باور کردن آسان نيست. تا درست باور نکنی باورت نمی‌کنند. وقتی باورت نکنند بيگانه می‌مانی. يعنی نيستی. ديده نمی‌شوی. آن روز هم من نمی‌ديدم. وقتی که با ترديد‌های خودم دست و پنجه نرم می‌کردم و حتی وقتی که بالاخره تصميم گرفتم قدم بردارم و به آن سوی چار‌راه بروم باز نمی‌ديدم. دستی که می‌رفت تا همه چيز را عوض کند نمی‌ديدم.
به من گفته‌اند که آن روز چه روزی بود. از روی تقويم حساب کرده‌ام و می‌دانم که دو سال و يازده‌ماه و بيست و سه روز پيش بوده. و من هفت ماه و سه هفته و چهار روز بعدش، تصميم گرفتم دوباره به کافه رنسانس سر بزنم. يعنی در فاصله چند ماه آنهمه چيز عوض شده بود؟ شايد هم بيشتر بوده. اين اعتماد من از کجا می‌آيد؟ شايد من اشتباه کرده‌ام. شايد حقيقت را به من نگفته‌اند. شايد آن پرونده‌ها، آن مدارک، آن گزارشها همه ساختگی باشد. چگونه می‌شود به حقيقت چيزی باور داشت که حقيقتهای ديگر را در ذهن آدم مورد هجوم قرار می‌دهد؟ وقتی که پس از...، فرض کنيم هفت ماه و سه هفته و چهار روز بعدش به کافه رنسانس قدم گذاشتم و به جای شانتال آن دختر جوان را ديدم که با دستهای ظريفش در بطريهای آبجو را باز می‌کرد و جلو مشتريها می‌گذاشت، و آن غذاهای گوشتی و آن تابلو نورانی که ديگر در آن از رنسانس خبری نبود، آن وقت به همه چيز شک کردم. بيرون آمدم و هوا را با شتاب و ولع به درون ريه هايم فرو کشيدم. در آنجا و در آن لحظه برای اولين بار در زندگيم به خيابان، به مغازه‌ها، درختها، تابلوها و حتی ستونهای برق و آگهيهای پراکنده و نصفه نيمه روی ديوارها با دقت نگاه کردم. سعی کردم همه را با دقت به خاطر بسپارم و بعد به راه افتادم. ديوانه شده بودم؟ فکر نمی‌کنم. ولی خيلی چيزها ديگر در ذهنم سر جای خودشان نبودند. به آدمی می‌مانستم که خانه‌اش، زادگاهش درست در مرکز زلزله‌ای قرار گرفته باشد و پس از چندی وقتی که بر‌می‌گردد تا دوباره قرار بگيرد می‌بيند ديگر خيلی چيزها آنطور که بودند نيستند. البته تير و تخته‌ها جمع شده‌اند. جسد يا پيکر مجروحی هم بر جا نمانده. ولی چيز مهم ديگری هم نمانده. زن سابقم هم وقتی به ايران رفت و برگشت همين را گفت. من دلم نمی‌خواهد برگردم. دلم نمی‌خواهد ببينم. آن روز هم بدنبال جايی، تکه خاکی بی‌تکان شايد، می‌گشتم که بر آن بايستم. يا چارديواری که در آن پناه بگيرم و بگويم اينجا مال من بوده. من مال اينجا بوده‌ام. تا ديروز، تا همين ديروز در اينجا کافه‌ای بود. و آنجا، جای آن تابلو نورانی تابلو ديگری بود که روی آن نوشته شده بود رنسانس. کافه رنسانس. و شانتال هم بود. دختری که دوست داشتم او را به شامی در يک رستوران ديگر يا رقص در ديسکو دعوت کنم و دوستش بدارم. او را به خانه‌ام ببرم و کتابها و گربه‌ام را نشانش بدهم. گربه‌ام حالا کجاست؟ به من گفته‌اند که گربه‌ای داشته‌ام که او را به مرکز حمايت از حيوانات تحويل داده‌اند. همان هفته اول. يعنی احتمالأ دوسال و يازده ماه و بيست و يکی دو روز پيش. ديگر دوست ندارم حيوان خانگی داشته باشم. چه کسی می‌داند فردا چه اتفاقی ممکن است بيفتد؟ آن وقت آن حيوان بی‌زبان، تنها و گرسنه در خانه چه خواهد کرد؟ هی می‌رود سر ظرف غذای خاليش و آن را بو می‌کند. برمی‌گردد. روی مبل دراز می‌کشد و چرت می‌زند. با هر صدای پايی گوشش را تيز می‌کند. گاهی پشت در می‌رود و آنجا می‌ايستد و جريان هوايی را که از لای در به درون خانه می‌آيد بو می‌کشد. راه می‌افتد و به هر گوشه خانه سرک می‌کشد. دوباره سر ظرف غذا می‌رود. می‌پرد روی ميز کنار پنجره و آنجا می‌نشيند و بيرون را تماشا می‌کند. دمش را تپ تپ به سطح ميز می‌کوبد. گهگاه گوشش به طرف در برمی‌گردد. ولی زمان می‌گذرد و خبری نيست. چکار می‌تواند بکند؟ تغيير چيزها دست او نيست...
نه. فقط نگرانی و دلسوزی هم نيست. ديگر حوصله‌اش را هم ندارم. حوصله هيچ چيز ديگری را هم که نوعی نظم را طلب کند ندارم. فقط حوصله اين را دارم که تکه‌ای نان و کالباس به نيش بکشم، قوری چای را بغل دستم بگذارم و بعد عکس ها و نامه‌ها و مدارک تحصيلی و نوشته ها و هر چيز ديگری را که بتواند به نوعی نوری بر آن تاريکی حاکم بر ذهن و خاطره‌‌هايم بيفکند دورم بريزم و زير و روشان کنم. نامه‌‌‌های مادرم و قوم و خويش‌هايی که از اوضاع و احوال کانادا می‌پرسيدند و می‌خواستند کمک‌شان کنم تا بتوانند جل و پلاس‌‌شان را جمع کنند و به هر شکلی، قانونی يا غير قانونی، به کانادا مهاجرت کنند از همه چيزهای ديگر بهتر است. مدارک تحصيلی و کاری چيزی جز چند نام و تاريخ به آدم تحويل نمی‌دهند. ولی آن نامه‌ها روح دارند. شخصيت دارند. نه تنها خودشان که شخصيت خود آدم هم انگار در آنها پنهان شده و جا گرفته. برای همين اينقدر دوستشان دارم. بعضی‌شان را آنقدر خوانده‌ام که ديگر بند‌بندشان را حفظم. حالا اگر شانتال بود و با او دوست شده بودم، می‌توانستم اين چيزها را نشانش بدهم. ولی شانتال نيست. آنها هم نيستند. فقط خاطره‌شان هست. خاطره‌هايی که من می‌ترسم باز فراموش کنم. باز ذهنم خالی شود. تاريک شود. برای همين هم هست که اينقدر می‌کوشم تا همه چيز را درست و دقيق در حافظه‌ام ثبت کنم. برای همين هم فکر نوشتن اينها به سرم افتاد. کدامش بوده يا نبوده، نمی‌دانم. خيلی چيزها مرا به ياد چيزهای ديگر می‌اندازد. چيزهايی که نمی‌دانم واقعأ بوده‌اند يا حضورشان در من به وسيله عکسی، فيلمی، قصه‌ای يا خاطره‌ای ساخته شده. ديگر نمی‌دانم. ولی مگر فرقی هم می‌کند؟ تا وقتی که هنوز سر‌چارراه ايستاده‌ای فرق می‌کند. ولی وقتی که راه افتادی و رفتی و ناگهان همه جا تاريک شد، ديگر فرقی نمی‌کند. ديگر هر چيزی که گوشه‌ای از آن تاريکی مطلق را روشن کند وجود دارد و به تو هم هستی می‌بخشد و پس جزئی از توست. به آن چنگ می‌‌اندازی.
به من گفته‌اند که به چراغ قرمز و سرعت عبور ماشين ها توجه نکرده‌ام و ناگهان به ميان خيابان رفته‌ام و بعد همه‌جا تاريک شده است. خيلی سعی کردند بفهمند آيا قصد خودکشی داشته‌ام يا نه. و من نمی‌دانستم. کسی که خودش را هم نمی‌شناخت چگونه می‌توانست بداند که زندگی را بيشتر دوست داشته يا مرگ را، و چرا؟ و درست دو سال و ده ماه و نه روز پيش، يعنی يک‌‌هفته پس از آن که از کما در آمدم و هوشم را باز يافتم دانستم که بايد اين حافظه تاريک را پر کنم تا بمانم. و دانستم که بايد باور کنم تا باورم کنند.
آسمان تورنتو زياد ستاره ندارد‌ـ من از بار که بيرون می‌آيم، اول ناخودآگاه به آسمان نگاه می‌کنم‌ـ اين، عادت مردم سرزمين های بد‌آب و هواست‌ـ هر روز، رنگ آسمان رنگ زندگی ما‌را تعيين می‌کند‌ـ و شبها، آسمان که تاريک است، بود و نبود ماه يا پر نوری و کم نوری ستاره‌ها اين نقش را به دوش می‌گيرد‌ـ کافه رنسانس سابق بالاخره پاتوق من شد. نمی‌دانم چرا. ولی تا همين اواخر تقريبأ هر روز غروب بين ساعت شش و نيم تا هفت به آنجا می‌رفتم و اغلب پشت ميزی کنار پنجره می‌‌نشستم و تکيلا و آبجو می‌خوردم و به ديگران نگاه می‌کردم يا چيز می‌نوشتم. ديگر دنبال شانتال نگشتم. به من گفته بودند که بهتر است تنها نباشم و تا آنجا که می‌توانم با دوستانم، به ويژه دوستان قديميم وقت بگذرانم. ولی امکان پذير نبود. دوستان قديمی؟ زندگی در تورنتو و دوندگيهاش وقت زيادی برای دوستان آدم باقی نمی‌گذارد که بتوانند به او برسند. آن هم آدمی مثل من که نمی‌داند چه چيزش به جاست، چه چيزش نيست. مدرسه که می‌رفتم معلم‌های فارسی و انشا معمولأ می‌‌گفتند بهترين دوست آدمی کتاب است. ولی من اين حرف را قبول ندارم. چرند است. کتاب ممکن است خيلی چيزها به آدم ياد بدهد يا وقتش را پر کند، ولی هيچ چيزی نمی‌تواند جای حضور زنده و گرم يک موجود ديگر را، موجودی که هرلحظه تغيير می‌کند، درکنار تو پر کند. ولی چه فايده. من خيلی دوست داشتم با شانتال دوست شوم. البته حالا با خودم فکر می‌‌کنم چه بسا اگر با او دوست می‌شدم، رابطه‌مان دوام نمی‌آورد. من که او را خوب نمی‌شناختم. او لابد دختری شاد و شنگول و لاابالی بود که دوست داشت تا می‌تواند تفريح کند و خوش بگذراند. چنين آدمی به نظر نمی‌‌رسد بتواند مدتی طولانی کسی مثل من را تحمل کند. کسی که هميشه در حال گشتن به دنبال قطعات پازلی غريب است که معلوم هم نيست اگر پيدا و درست هم شود چه چيزی را حل خواهد کرد. به‌اين ترتيب بود که من زندگيم را بين صبح و غروب، بين آن نامه ها و مدارک و کتابها و عکسها، و رفتن به آن کافه تقسيم کردم.
در آن کافه می‌نشستم پشت ميزی کنار پنجره و هرچه در طول روز ديده يا انديشيده بودم در ذهنم دوباره مرتب می‌کردم و بعد يادداشت برمی‌داشتم و می‌گذاشتم لای پوشه تا از خاطر نبرم. مدت کوتاهی بعد از اين دوران بود که من و نويسنده با هم آشنا شديم. دورانی که نويسنده هر روز تا ظهر می‌‌خوابيد و بعد از ظهر گشتی درخيابانها می‌زد و غروب که می‌شد سر از آن کافه‌ درمی‌آورد و بعد ستاره به او می‌‌‌پيوست و چيزی می‌‌خوردند و وراجی ميکردند و بعد به خانه می‌‌رفتند، در آغوش هم فرو می‌رفتند وباز حرف می‌زدند. البته بيشتر ستاره حرف می‌‌زد و او گوش می‌کرد. با همان لبخند مهربان و اندکی شيطنت‌‌آميز.‌ گاه با عينکش بازی می‌‌کرد و گيلاس‌های مشروب را پر می‌کرد يا سيگاری برای خود و ستاره آتش می‌زد. ستاره می‌‌پرسيد:
_ " پس تو کی از دست وراجی‌های من خسته می‌شی؟"
نويسنده لبخند می‌زد و می‌گفت:
_ وقتی که تموم بشن!
ستاره از خودش می‌پرسيد:" چرا منو دوست داره؟ از چه چيز من خوشش اومده؟ دنبال چی می‌‌گرده؟"
و نويسنده با خودش فکر می‌کرد که مردها چقدر بچه‌وارند و زنها چقدر پيچيده و عجيب‌. آنوقت باز مثل بچه حريصی که لبها و لثه‌های خود را بر پستانی پر شير بفشارد، مک می‌زد تا همه آن دنيای سرشار از اعجاب را به درون خود فرو کشد و پر شود از آن همه تصوير در هم پيچ و وهم انگيز. شفاف و سير می‌‌شد و باز پستان رها نمی‌کرد. در همين دوران بود که حس کرد بزرگ می‌شود و از تاريکی در می‌آيد و خودش را باز می‌شناسد. درست در همين دوران هم بود که من و نويسنده با هم آشنا شديم. البته من او را دورا‌دور می‌شناختم، ولی او مرا نمی‌شناخت. او هيچ‌‌‌کس را جز خود و روياهای خود نمی‌شناخت. من با همه آشنايش کردم، خودم مخصوصأ کاری کردم که با هم آشنا شويم تا بتوانم دستش را بگيرم و به دنيايی که مال او بود بکشانمش. برنامه ديدار تصادفی در آن کافه را هم خودم فراهم کردم. همانجا که پاتوقمان بود. آن کافه هنوز هم آنجاست. البته اسمش عوض شده‌.
ديدار ما اصلأ تصادفی نبود. مدتها بود که من به چنين ديداری فکر می‌‌کردم. بنظر او تصادفی آمد. من می‌‌دانستم که او در آن غروب بهاری به آن کافه خواهد رفت. منهم رفتم. او پشت ميزی کنار پنجره نشسته بود و طبق معمول، يک بطر آبجو و يک پيک تکيلا همراه با يک قاچ ليمو جلوش بود و کتابی را ورق می‌‌زد. در واقع کتاب نبود. بلکه پوشه‌ای بود حاوی يادداشتهای پراکنده‌اش. روی پوشه نوشته بود "‌‌خانه سياه". ‌بعد من جلو رفتم و با صدای لرزانی، مثلأ از سر شوق گفتم:
_ سلام! اجازه می‌‌فرماييد؟
نويسنده سرش را بلند کرد و با لبخندی حاکی از تعجب گفت:
_ سلام از بنده است! خواهش می‌‌کنم.
من لبخند زدم و صندلی روبروی او را از زير ميز بيرون کشيدم و رويش نشستم. او در حاليکه همچنان متعجب و کمی هم معذب لبخند می‌‌زد پوشه را بست و خواست آن را کنار بگذارد که من به سرعت دستش را گرفتم و گفتم:
_ نه، نه ! صبر کنيد‌! لازم نيست آن را ببنديد. من نمی‌‌خواهم مزاحم کارتان شوم.
او دستش را پس کشيد و باز با تعجب و بدگمانی نگاهم کرد. بعد مِن و مِن کنان پرسيد:
_ ببخشيد، به جا نمی‌آورم. ما با هم آشنا هستيم‌؟
و من که درس خودم را خوب بلد بودم، در آن غروب بهاری چنان لبخند گرم و مهربانی از سر تأييد زدم که باورش شد آشنای ديرينه من است و البته تکيلا و آبجو هم کمک کرد تا بپذيرد که می‌‌تواند با من گرم بگيرد و خودش را وا‌‌بدهد و با هم آسمان وريسمان را به هم ببافيم و مست کنيم و هرچه داريم روی دايره بريزيم.
خب‌، شما اگر جای من بوديد، چنين رفتاری نمی‌کرديد‌؟ روزها و بلکه ماههای متمادی بود که منتظر اين لحظه بودم و حالا وقت آن رسيده بود که او را پشت آن ميز بنشانم و رهايش کنم تا زندگی کند، نفس بکشد، فکر کند، مست شود، حرف بزند و من شاهدش باشم. پس شروع کردم به تعريف از او تا گرم شود و خودش را آشنا حس کند. شما اگر بوديد اين کار را نمی‌‌کرديد‌؟ چه کسی از تعريف بدش می‌آيد‌؟ بخصوص که نويسنده‌ای تازه‌‌کار هم باشد و ناگهان ببيند کسی هر چه او نوشته خوانده و دنبال کرده و حالا هم مشتاق است که بيشتر بشنود. در آن کافه، هرکدام چهار پيک تکيلا و دو بطر آبجو خورديم که حسابی گرممان کرد و نطقمان باز شد. بعد از آنجا، به پيشنهاد من رفتيم به رستوران ديگری که صاحبش هم ايرانی است و عرق کشمش هم دارد. آنجا هم عرق و کباب خورديم و حسابی صفا کرديم. بعد از همه اين احوالات، نويسنده تازه يادش افتاد که مرا نمی‌شناخت و تعجب کرد و در همان حال مستی، اين تعجب را با ملاطفت و لوطی‌گری بيان کرد. بعد هم گفت:
_ خب، خب، خيلی جالبه‌! من هنوز اسمت را نمی‌‌دانم و تو همه چيز درباره من می‌دانی. همه کارهايم را هم خوانده‌ای. خيلی هم خوب خوانده‌ای. خودت هم می‌نويسی . نه‌؟
گفتم:
_ ای . گاهی‌. حالا بگو ببينم، اين پوشه، اين چيه، کار تازه‌؟
سرش را بلند کرد، مستانه نگاهم کرد و گيج پرسيد:
_ اين‌؟
گفتم:
_ هان، همين‌! اسمش چيه؟ خانه سياه؟
_ خنديد و دستش را روی پوشه گذاشت و گفت:
_ آره‌. دارم روش کار می‌کنم. البته مثل بقيه کارهام نيست. تم قديمی دارد.
_ قديمی؟ يعنی چطور؟
_ يعنی که اصل داستان پنجاه شصت سال پيش اتفاق می‌افتد. فرض کن يک زن سی و شش هفت ساله ايرانی که حدود بيست سال است اين طرفهاست و زندگيش هم هزار جور بازی داشته، آن‌وقت عمه پيرش از ايران پا می‌شود می‌آيد ديدنش. بعد شروع می‌کند به تعريف کردن خاطراتش. دختره هم که تازه يک دوره افسردگی و تنهايی را پشت سر گذاشته، شروع می‌کند به نوشتن اين حرف های پراکنده عمه. می‌نويسد تا چيزی را پيدا کند. می‌نويسد تا بفهمد از کجا آمده و زمان کجا ايستاده و ...

 

 


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 6:46

سلام ببخشید که انقدر دیر آپ می کنم آخه فصل امتحاناتم بود.

از این به بعد میخوام براتون داستانهای قشنگو بذارم تو وبلاگ. اگه خوشتون اومد بگید بقیه ی قسمتا رو هم میزارم.

برای شروع کافه رنسانس رو انتخاب کردم براتون. امید است خوشتون بیاد.


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 22:1

برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
برادر جان نمی دونی چه غمگینم
نمی دونی برادر جان گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در بدر بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان نمی دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردی های خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
دلم خوش نیست غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من همه خوشبخت عاشق
عاشق و خرسند
به فردا دلخوشند
شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه
شب رو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 21:59

اونی که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم میمونه
ترانه ی عشق واسم میخونه
خیال می کردم یه همزبونه
نمی دونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم میسوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هرجا که میرم جلو چشامه
دلم میخواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بذارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمی تونم من طاقت بیارم



نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 9:9

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 9:7

زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پرگشود
برج کهنه سرپناه خستگیش شد
مهربونیش مرحم شکستگیش شد
اما این قصه برج و کبوتر سرآغاز یک دلبستگی شد
اول قصمونو تومی دونستی، می دونستی
من نمی تونستم برم تو می تونستی، می تونستی
باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق یه چشه برج و ندید
عمر بارون عمر برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده روندید
ای پرنده من ای مسافر من
من همون پوسیده گوشه نشینم
هجرت تو هرچی بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 9:1

حالا كه كار تو شده
پر از نیرنگ و ریا
حالا كه دل توشده
فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوستت دارم
كه باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم
كه باورم نمیشه

به من نگو دوستت دارم كه باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمیشه

تو با این چرب زبونی
هی به من دروغ میگی
میخواهی گولم بزنی
هی به من دروغ میگی
به من نگو دوستت دارم
كه باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم
كه باورم نمیشه

حالا كه كار تو شده
پر از نیرنگ و ریا
حالا كه دل توشده
فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوستت دارم
كه باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم
كه باورم نمیشه

به من نگو دوستت دارم كه باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمیشه

تو با دل شكسته ام
انقده جفا نكن
تو اگه دوستم نداری
اینجوری بد تا نكن
به من نگو دوست دارم
كه باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم
كه باورم نمیشه

به من نگو دوستت دارم كه باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمیشه


با اجازه از افسانه خانم که از وبلاگشون برداشتم

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:4

قسمت نمیشه انگار دست تو رو بگیرم

برای آخرین بار برای تو بمیرم

گریه نکن که اشکات برای من یه درده

تحمل غم تو منو دیوونه کرده

هیچکی مث من تو رو دوست نداره

اینو از تو چشام میتونی بخونی

تو بودی جونم و عمرم و کسی که میخواستم وقسم راستمو که میخوای بدونی

واسه ی عشق تو همچیمو دادم بجز غرورمو که اونم رفته به باد

بودو و نبودمو همه وجودمو واسه تو دادمو تو میگی منو نمیخوای


http://sarzamin.org/popup.asp?myid=464

اگه خواستین ترانه رو از لینک بالا دانلود کنین

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:0

سلام دوستان عزیز هرچند وبلاگ من در مورد شعر هستش ولی حیفم اومد که این تصاویرو نبینین. البته قضاوت با خودتون دیگه!!!!!!!!!!!

...فقط ميتونم بگم شرم آوره!!!  آيا حق انتخاب پوشش حق مسلم ما نيست ؟؟؟

به نظر شما چرا به این یارو گیر دادن؟

عکس بالا : حمله به دختر جوان....

گزارش ايسنا: خودروهايي كه در آن افراد بدحجاب نشسته باشند، توقيف و به مدت دو ماه در پاركينگ نگه داشته مي‌شوند


نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 12:58

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماس رو

با تشکر از داوود خطر

نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]